هر کسی خودش رو بهتر از دیگران میشناسه.میدونه که چند مرده حلاجه.میدونه که توی افکارش چیه و تو دلش چی.میدونه که قدرت بدنی اش چقدره و قدرت ذهنش چقدر.خودش بهتر میدونه که توی این عمری که ازش گذشته چه کارها که کرده و چه ها نکرده.فقط کافیه که چند لحظه چند دقیقه با خودمون خلوت کنیم.بریم توی دنیای خودمون.اونوقت میبینی که ناخودآگاه خاطرات خوب و بد میاد سراغمون.یکی مثل من که تا خلوت میکنه یاد پدرش می افته و حسرت نبودنش رو میخوره.یکی هم شاید یاد کارهای خوبی رو که توی عمرش کرده.یکی مثل من یاد نمازهای قضاش می افته و یکی هم شاید یاد کمک به همسایه.یکی مثل من میدونه که در حق دوستش کوتاهی کرده و یکی هم شاید یاد پذیرفتن سرپرستی یک بچه یتیم.یکی مثل من یادتنهایی خودش می افته که سالها با اون زندگی کرد و به لطف عزیزترینش این تنهایی برطرف شد و یکی هم شاید یاد سیزده بدر امسالش.
ولی با تمام این حرفها آدمی به امید زنده است که خدا هم ناامیدی از رحمتش را از بزرگترین گناهان دانسته.امیدی در دل دارم که خدا منو ببخشه.ببخشه برای تمام کارهایی که فکر میکردم درسته و درست نبوده و بابت آن کسی رنجشی دیده.ببخشه برای تمام افکاری که فکر میکردم خوبه ولی نبوده.ببخشه برای تمام رفتار غلط گذشته ام.
خدایا منو ببخش
خیلی دلم هوای مشهد کرده.دلم میخواست الان اونجا بودم و توی یکی از صحن های حرم آقا مینشستم و به حال خودم گریه میکردم و اونجا از ته دل فریاد میزدم که
یا امام رضا تو شفیع من باش تا خدا منو ببخشه
|