تبليغاتX
واکسی



واکسی


بر خاتم انبيا محمد (ص) صلوات


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا


انتظار

نميتونم خوشحالي و ذوق خودم رو از اينكه تا چند روز ديگه در كنار هم هستيم پنهان كنم.زبانم از اينكه وصف حالم رو بيان كند عاجز است.هيچوقت فكر نميكردم كه روزي اين آتشفشان احساساتم دوباره فوران كند و من در غبار اين عشق سرخوش باشم.از اينكه با تو هستم سرمست و شادم.از اينكه تو رو دارم سرزنده و شادابم.از اينكه خداي بزرگ تو را در مسير زندگي ام قرار داد شكر بي پايان ميكنم.تو را بينهايت دوست دارم.منتظرم باش اي بهترينم... 

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: سی ام بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

4 در 1
هميشه قدردان محبتهاي شما عزيزان بوده هستم و خواهم بود.

۱-ميخواستم بگم كه حال مرضيه كوچولوي ما خيلي خوبه و در اين موضوع به تمام شما دوستان مديونم.از مريم خانم.عليرضا خان.خانم كاوياني.خانم دوستي.برادران موسوي.حشمت خان.خانم بابايي.شهلا خانم.شهرزاد خانم و دوستاني كه حتي نامشان برايم نامشخص است بابت كمكهايي كه كردند تشكر ويژه دارم.

۲-از همه دوستان بابت پيامهاي تبريكي كه بصورت نظر يا اس ام اس برايم فرستادند ممنونم.

۳-نايب الزياره همه شما عزيزان در بارگاه ملكوتي ثامن الحجج علي ابن موسي الرضا (ع) بودم

۴-اين هفته بخاطر امتحاني كه روز جمعه دارم كمتر توانايي آپ كردن وبلاگم رو دارم سعي ميكنم در آينده جبران كنم. 

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و نهم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

تنهايي
تا حالا چند بار براتون اتفاق افتاده كه دوست داشته باشيد تنهاي تنها باشيد.هيچكس دور و برتون نباشه.خودتون باشيد و خودتون.حوصله هيچكس رو نداشته باشيد.ميل به غذا نداشته باشي.هدفون رو بذاريد تو گوشتون و موسيقي گوش بديد.چشماتون رو ببنديد و فارغ از همه مسائل و مشكلات و تحولات دور و برتون فقط به خودتون فكر كنيد و بس.به گذشته.به روزايي كه رفت و ميتونست بهترين روزاي زندگي باشه.به حال و روزي كه داري.به آينده اي كه هيچكس از اون خبر نداره.به زندگي يكنواختي كه هر روز تكرار ميشه و شدي مثل يك ماشين.شادي برات مفهومشو از دست داده.آخرين باري كه رفتي جايي كه بهت خوش گذشته رو يادت نمياد.ديگه مثل سابق حوصله جاهاي شلوغ رو نداري.ديگه پدر و مادر و خواهر و برادر احساسات و عواطف شما رو نميتونند ارضا كنند.انگار وجودت رو خالي فرض ميكني.دنبال يك همزبون ميگردي كه باهاش حرف بزني.دركت كنه.بتوني باهاش راحت راحت باشي.هركاري ميكني ازت ايراد نگيره.دائم نصيحتت نكنه كه اينكارو نكن اون كارو نكن.ديگه خونه برات آرامش قبل رو نداره.دوست داري بيرون از خونه باشي ولي جايي رو نداري و مجبور و محكومي كه هرشب برگردي جايي كه هركسي درگير افكارو كارهاي خودشه........

بايد قبول كرد كه در اين جامعه اي كه اقتصاد در خانواده سايه اي سنگين بر تمام امور دارد نميتوان از تربيت و ارشاد فرزندان حرف زد.نميتوان از به فكر بودن براي آينده فرزندان كلامي بر ذهن راند.پدر بيماري كه با مسافركشي امرار معاش ميكند.مستاجر است.۳ فرزندش هر كدام براي خود هزينه هايي دارد كه واقعا براي او سرسام آور است.به درستي آيا او فرصت فكر كردن درباره تربيت و يا آينده فرزندانش را دارد؟

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و ششم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

ازدواج

اگر خدا بخواد قراره كه با پريناز جون مدير وبلاگ همراز هميشگي ازدواج کنم.از همه شما دوستان میخوام که برامون دعا کنید و از این به بعد به وبلاگ ایشون هم سر بزنید.

دعاگوی همه شما عزیزان هستم

حسین همتی

(واکسی)

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و پنجم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

اربعين

به اميد خدا روز اربعين بنا به نذري كه دارم در جوار بارگاه ملكوتي امام رضا هستم.

اميدوارم بتوانم به بهترين شكل نائب الزياره شما دوستان عزيزم باشم.

خود نيز بسيار محتاج دعاي شما هستم

يا حق

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و چهارم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

ايميل

امروز هم مثل هر روز در اولين فرصت رفتم سراغ ايميل ها و نظرات وبلاگم.غالبا"بين ۵۰ -۶۰ تا ايميل دارم كه بعضي هاشون تبليغاتي هستند ولي بين ۳۰ -۴۰ تا از اونا رو دوستانم ميفرستند وقتي ايميلي با نام مرضيه رو ديدم ناخودآگاه زدم زير گريه.نتونستم خودمو كنترل كنم ياد مرضيه كوچولوي خودمون توي تخت بيمارستان افتادم كه الان چه دردي ميكشه.ايميل رو كه باز كردم و خوندم ديگه واقعا"زدم زير گريه.گريه اي كردم كه نگو.يك دختر كوچولويي به نام مرضيه با خوندن مطالبي كه در وبلاگ انجمن نيكوكاري http://nikokari.blogfa.com درباره بيماري با نام مرضيه نوشته بودم برايم ايميل زده بود و گفته بود كه مبلغ ۲۵۰۰ تومان به حسابم بابت كمك جهت درمان مرضيه كوچولو واريز كرده و بيشتر از اين نداشته كه كمك كند.نميدونيد چه حالي شدم كه اصلا"قابل توصيف نيست.ديگه نتونستم اينجا عنوان نكنم.

به هرحال از همه شما ممنونم.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و چهارم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

عصباني

وقتي كسي رو دوست داري و ميفهمي كه اون ناراحته واقعا" ديوونه ميشي دوست داري زمين و زمان رو به هم بريزي تا اون كسي رو كه دوستش داري ناراحتي اش برطرف بشه.

من آدم بسيار خونسردي ام ولي الان بسيار عصباني ام.اين عكس حالت منو بهتون نشون ميده.

از اينكه منو توي اين پست تحمل كرديد ممنونم

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و سوم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

تولدت مبارك گلم

http://www.sharemation.com/daniz9236/B_CA-6.gif

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و دوم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

تبريك

تقديم به عزيزترين

اينم كيكش

زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالي قلبم جايگاه يک گل باشد گل ياسمنم تولدت مبارک.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و یکم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

نگرانی

http://nikokari.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیستم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

خدایا

خدایا خودت کمک کن

فقط تو میتونی وسیله انجام اینکار رو فراهم کنی

منتظر نشانه های خوبت هستم

http://nikokari.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیستم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

اجبار

نميخوام اينجا درباره اش چيزي بنويسم ولي اينقدر واجبه كه نميدونم چطور ازتون كمك بخوام

خواهش ميكنم هركاري از دستتون برمياد انجام بديد كه خداوند اين كار خير شمارو بي اجر نميذاره

به اين آدرس بريد لطفا"

http://nikokari.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

معجزه
كاترين هشت ساله بود.شبي در اتاق آرام خوابيده بود که از صحبت هاي پدرو مادرش فهميد
برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
كاترين شنيد که پدر آهسته و گريان به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد؛
كاترين با ناراحتي بلند شد و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست.
سکه ها را روي تخت ريخت و آنها رو شمرد .....
فقط پنج دلار.....
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه  بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود
بالاخره كاترين حوصلش سررفت و سکه هارو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و با تعجب گفت چه ميخواهي؟!!
دخترک با نگراني جواب داد : داداشم خيلي مريضِه مي خوام براش معجزه بخرم قيمتش چقدره ؟؟؟؟
دارو ساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد: برادر کوچکم چيزي در سرش رفته و بابام ميگه
فقط معجزه ميتونه اون رو از مرگ نجات بده من هم مي خواهم معجزه بخرم...
قيمتش چقدره ؟
داروسازگفت:متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.!!!!
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيليمريضه ِو بابام پول نداره
و همه پول من همينه.... من... ازکـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:
دخترم چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!
فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت
و گفت : من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه. مي دونيد اون مرد كي بود؟!
اون مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود
.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،
مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت..... فقط پنج دلار.....
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

حتما بخونيد

راستش اينقدر مطلبش قشنگ بود كه دلم نيومد شما نخونيد.من كه خيلي خوشم اومد.واقعا بهش تبريك ميگم

http://solitude-alone.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: شبهای قدر ׀

دوري
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار,مرا از من نگیر
هوای سرد اینجا را دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهایم
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

قويترين
روزی سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :
این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من یك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم. 
در همان لحظه ، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد . در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد.
 ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همن طور كه با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می شود.. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!!!

برگرفته از http://www.hamsoohbat.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: شانزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

بریم اینجا

http://sadeghak.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: پانزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: عکسهای جالب و دیدنی ׀

زندگی

زندگی را با تو میخواهم...

خنده های دلنشین را بر لبان گرم تو می خواهم....

جز تو هرگز با کسی از امید

امروز و فردا نخواهم گفت...

زندگی را با تو میخواهم...

زندگی بی تو سراسر درد و اندوه است...

زندگی را با تو میخواهم...

زندگی را در کنار تو میخواهم...

با تو میخندم...

با تو میگریم...

آه....

آرزو دارم

روزی نیز سر بر زانوی تو بمیرم...

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: چهاردهم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد .جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود.
مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:؟تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.
زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: سیزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

دعا برای بنده ای پاک

چیزی نپرسید فقط دعا کنید

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دوازدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

                            

پیش از آنکه تو را ببینم و با تو همسفر جاده های زندگی شوم ، پیش از آنکه تو بیایی

مرا از حال و هوای دلگرفته ام رها کنی معنای واقعی عشق را نمیدانستم و عشق

برایم بی معنا بود...

پیش از آنکه تو بیایی قلب من بازیچه ای بیش نبود ، روزی صدها بار میشکست

عزیزم تو آمدی و هوای قلبم را بهاری کردی ، تو را برای همیشه لایق قلبم میدانم !

عشق را با تو شناختم ای یار همیشه وفادارم ، همیشه ماندگارم !

تو یک عشق جاودانه ای ، عشقی که هیچگاه نمیمیرد و نمیسوزاند قلبم را !

پیش از آنکه تو بیایی آرزوی تو را داشتم ، روزی صدها بار تو را از خدا میخواستم !

تو آمدی ، با عشق آمدی ، هدیه کردی به من محبتهایت را و قلبم را عاشق قلب

مهربانت کردی !

هر چه بخواهم از خوبیهای تو بگویم نمیتوانم ، تو بهترینی عزیزم...

چه صفایی دارد این زندگی با تو ،

چه لذتی دارد لحظه های عاشقی در کنار تو ..

حالا که عشق را با تو شناخته ام بگذار به تو بگویم که بدجور عاشقت هستم !

حالا که معنای دوست داشتن را به من یاد دادی بگذار به تو بگویم که خیلی دوستت دارم.....

عزیزم ، ای بهترینم حالا که تو را دارم دلم بیشتر از همیشه شاد است .....

خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم ، هیچوقت تنهایت نمیگذارم ،

با تو میمانم تا لحظه ای که در این دنیا مهمانم!

عشق را با تو شناختم ، عشق را تنها با تو میخواهم ،


نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دوازدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

معلم
                    

يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثاي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يا مرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشاراز عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: یازدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

امید

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه گفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دهم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

جزيره

                                

من همون جزيره بودم

خاکي و صميمي و گرم

 واسه عشق بازي موجا

قامتم يه بستر نرم

 يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا

 يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا

تا که يک روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي

 غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي

 زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد

براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

 تا نفس کشيدي انگار نفسم بريد تو سينه

 ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه

 اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي

 اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي

 رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا

 من و دل اما نشستيم چشم به راهت لبه دريا

ديگه رو خاک وجودم نه گلي هست نه درختي

 لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي

دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره

ولي حتي وقت مردن باز سراغتو مي گيره

مي رسه روزي که ديگه قعر دريا مي شه خونم

اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: نهم بهمن 1387 ׀ موضوع: شعر ׀

شبی از شبها
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد.او ديد که در عالم رويا پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زندو در همان حال در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي شودو آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي کرده است.
بنابراين با ناراحتي  به خدا که کنارش راه مي رفت گفت:
پروردگارا... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست داشته باشد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يک نفر است، چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت:
بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام.
زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هشتم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

عشق به مادر

عشق به مادر
                  
                مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفتم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

دوراهی

همیشه فکر میکردم که چرا اینجوری میشه؟چرا باید همه کارها اونجوری که میخوای نشه؟حتما" باید سختی و مرارت بکشی تا به چیزی که میخوای برسی.ولی ایندفعه خیلی خیلی فرق میکنه.چون اصلا"سیستم فکری منو بهم ریخته.آخه یک وقت هست که بین خوردن سیب و گلابی یکی رو انتخاب میکنی.یک وقت بین این دختر و اون دختر یکی رو برای ازدواج انتخاب میکنی ولی این دفعه باید بین عشق و حس قلبی خودم با اعتقاداتم یکی رو انتخاب کنم.نمیدونم باید چقدر فکر کنم و چطور باید نتیجه گیری کنم که بهترین تصمیم رو بگیرم.الان دیگه نمیتونم تمرکز کنم و بقیه مطلب رو بنویسم.شما به بزرگواری خودتون منو ببخشید.برام دعا کنید.خیلی محتاج دعا هستم.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: ششم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

زندگي

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.

زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.

زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.

زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.

زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من.

زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذراست...

http://www.bestdealinsurance.co.uk/images/home/life.jpg

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: پنجم بهمن 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

عشق بي پايان

 زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: پنجم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

                                http://i32.tinypic.com/344ehao.jpg

خیلی دوستت دارم

 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود تو هست هم نفسم ! ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ... اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو عشق برای من پاک و مقدس است ...... بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد ! تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به قلبم نیروی عشق را می دهی ! با تو مجنون تر از مجنونم ! بی تو باور کن که می میرم !  تورا به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت شبنم روی گل ها دوستت دارم ...  تورا به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم... ای  هم نفس من ، طلوع زندگیم، تک ستاره آسمان تاریک قلبم دوستت دارم... ای تو که مرا اسیر قلب مهربانت کردی ، مرا در این دنیای عاشقی دربه در کردی ، باور کن بی تو میمیرم ! مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این چشمهای بی گناهم روانه شود ، نگذار دوباره این قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند ، نگذار دوباره مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام ! ای که تو مرا در قلب مهربانت اسیر کردی ، به من محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام آنگاه که تو پا به این فلب تنهای من گذاشتی  ، زندگی ام رنگ سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو ستاره باران شد  و دروازه سوخته قلبم گلباران شود... آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در قلبم تضمین کردی باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد ... عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم زیبا ترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: چهارم بهمن 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

راستش هيچوقت تو مخيله ام نمي گنجيد كه يكروز وبلاگي كه درست كردم كانون دعاهاي ديگران براي دوستان بشه.اصلا دوست ندارم و دلم نميخواد ناراحتي و بيماري كسي رو ببينم ولي از اينكه وسيله اي براي يك كار خير هستم خيلي خوشحالم.از اينكه وقتي مطلبي مينويسم و شما عزيزان با دلهاي پاك و زلالي كه داريد براي كساني كه اصلا نديده و نميشناسيد خالصانه دعا ميكنيد در پوست خود نميگنجم.

                        http://www.churchphoto.de/photos/82/med_Looking-for-God.jpg

امروز براي سه نفر ميخوام بنويسم كه واقعا" احتياج به دعا دارند:

اول براي سايه جون تو وبلاگ"""سايه هاي بي كسي"""كه در اثر تصادف الان تو قسمت icu بستري شده و بيهوشه.

دوم براي بيمار سودابه خانم كه امروز عمل جراحي داشته

و سوم براي دوستي به نام ""مهدي"" كه به ناحق گرفتار مشكلي شده و انشالله كه هر چه صلاح و خير است براي ايشان قرار دهد

                                    http://www.aftab.ir/photoblog/adv_images/5d98285f014521ac772e80e438b198af.jpg

دوستان!

بياييد براي شفاي تمام بيماران و بالاخص اين دو بيمار عزيز و براي حل مشكل تمام دوستانمان دستهايمان را بالا برده دعا كنيم و از خدا طلب استجابت نماييم.

                                اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دوم بهمن 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

عشق براي تمام عمر

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!
 

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دوم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

دروغ

 مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود.زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

سعی کنید هرگز تا بنا به دلایلی مجبور نشده اید دروغ نگویید و اگر زمانی این کار را کردید تمام جزئیات را بررسی کرده تا قضیه لو نرود. زن ها موجودات تیز و با هوشی هستند. یک توصیه ی دوستانه: هرگز به زنهای خود دروغ نگویید چون به سرعت باد آنها متوجه خواهند شد.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: یکم بهمن 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀


آدرس خودرا بنویسید و دکمه را بزنید تا از رتبه خود درگوگل مطلع شوید

Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

Powered By HurrahSport.Com