تبليغاتX
واکسی



واکسی


بر خاتم انبيا محمد (ص) صلوات


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا


خودتون ميدونين!!!!!!!!!!
نميدونم اين نظر رو كه برام گذاشتن خونديد يا نه.ولي حالا ازتون ميخوام ازته دل براي بيمار دعا كنين.يا حق.


یکشنبه 29 دی1387 ساعت: 18:42 توسط:. . .
سلام
راستش من حتی یک کلمه از وبلاگ شما رو نخوندم
یعنی نمی تونستم بخونم
موضوع از این قراره که یه دوست و عزیزی دارم که 2 بهمن ماه یه عمل جراحی داره
تصمیم گرفته بودم که تو چندتا وبلاگ نظر بذارمو ازشون بخوام که براش دعا کنن
یه دوستی به نام آرش این آدرسو بهم معرفی کرد گفت مثل اینکه اینجا ختم قرآن و صلوات دارید
نمی دونم چجوری ازتون خواهش کنم
من آدم مومنی نیستم
می ترسم دعام بی تاثیر باشه
از همتون می خوام براش دعا کنید
نمی تونم اسمشو بگم
چون خبر نداره که همچین کاری دارم می کنم
ولی به هر چی که می پرستید و هر دین و آئینی که دارید براش دعا کنید
از خداتون بخواید . . . راستش ظاهراً عمل سختی نیست
ولی من چهار شب پشت سر هم خواب دیدم که یه دندونم می افته
بعد هم یه شب خوای دیدم که تو یه خونه پر داز موش هستم
وقتی تعبیرشو خوندم خیلی ترسیدم
از همه ی شما ها که پیش خدا عزیزید خواهش میکنم
ازش بخواید
براش دعا کنید
التماس می کنم براش دعا کنید
اگه هم که قابل ندونستید . . . هیچ
در کل ببخشید اگه ناراحتتون کردم
از بابت همه چیز ممنون
حداقل ممنون که این نظرو تا آخر خوندید
مرسی
بای
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: سی ام دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

روياي با تو بودن
                      http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/7aseman/love29.jpg

رویای با تو بودن!!!!

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده................

و چه زیباست رویای با توبودن

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و نهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

قرآن و انجيل
ديپلم كه گرفتم از فرط بيكاري رو به دستفروشي آوردم ، آن هم بالاي كوه ! آري
، چون ورزيده بودم و هيكل تنومندي داشتم ، لذا هر روز صبح چند جعبه نوشابه را
در چند نوبت به بالاي كوه مي بردم و از آنجايي كه هيچ كس ديگر توان اين كار را
نداشت ، لذا فقط من بودم كه نوشابه هاي خنك را در بالاي كوه به كوهنوردان خسته
و تشنه عرضه ميكردم و به چند برابر قيمت مي فروختم و درآمدم نيز خوب بود و ...
تا آن روز كه يك خانواده كانادايي كه  توريست بودند ، براي كوهنوردي بالاي كوه
آمده بودند كه ناگهان پسر ده ساله شان دچار حادثه شد و سرش خونريزي كرد ، شدت
ريزش خون به گونه اي بود كه اگر زود به بيمارستان نمي رسيد مرگش حتمي بود ، اما
همه مي دانستند كه تنها راه پايين بردن آن پسر بچه ، همان مسير كوهنوردان است ،
مسيري كه در حالت عادي نيم ساعته طي ميشد ، حال آنكه قرار بود پسرك را روي
برانكارد بگذارند و پايين ببرند .... ! همه در فكر راه چاره بودند و داشتند يك
برانكارد صحرايي درست ميكردند و ... كه من ناگهان متوجه مادر بزرگ پسرك شدم كه
مانند ديوانه ها داشت لوازم داخل كيفش را بيرون ميريخت و پيدا بود كه دنبال
چيزي ميگردد ، وقتي به حرفهاي ميزبان آنها- كه يك خانواده ايراني بود - گوش
دادم ، فهميدم مادر بزرگ پسرك هفتاد ساله دارد دنبال كتاب مقدس مسيحيان - انجيل
- مي گردد ، تا براي نوه اش دعا كند ، در يك لحظه يادم آمد كه خودم قرآن در جيب
دارم ، لذا بدون معطلي كتاب مقدس مسلمانان را به پيرزن مسيحي دادم و او هم كه
متوجه شد آن كتاب چيست ، بدون ذره اي ترديد آن را بوسيد و همان طور كه
دنبال برانكارد
ميرفت ، مدام قران را مي بوسيد و به زبان خودش دعاهايي ميخواند . من از ديدن آن
صحنه بشدت تحت تاثير قرار گرفتم و به همين علت بدون اينكه به كاري كه قصد داشتم
انجام بدهم بينديشم ، جلوتر رفتم و پسرك را انداختم روي شانه هايم و به خانوده
اش گفتم كه او را با طناب به من ببنديد ! هر كس كه مي فهميد قصد دارم آن سراشيبي
تند و طولاني را به حالت دو تركه و با پاي پياده پايين بروم ، يا بهم ميخنديد
يا حيرت ميكرد ، اما من يك يا علي گفتم و استارت زدم ، شايد باورتان نشود، اما
فقط من ميفهميدم كه اين راه دور و صعب العبور را  يك نفر دارد برايم باز ميكند ،
يك نفر كه هم خداي مسلمانان است هم خداي مسيحيان !
چگونه به آن پايين رسيدم فقط خدا ميداند و بس ! دست كم ده دوازده بار سكندري
خوردم و سرم تا نزديك سايه ام پايين رسيد ، اما زمين نخوردم ! دو سه مرتبه (و
مخصوصا در سراشيبي هاي تند ) كنترلم را از دست دادم و تالب پرتگاه نيز پيش رفتم
، اما هر بار - به خدا قسم - بي آنكه كاري از دستم ساخته باشد ، از يك  قدمي
مرگ برگشتم ، ناگفته نماند كه در طول راه ، مردمي كه از جريان باخبر بودند ، هر
طوري كه ميتوانستند كمكم ميكردند ، جمعيت را از سر راهم پس ميزدند ، با كمك
دستهايشان برايم تونل انساني درست ميكردند و با صلواتهاي پي در پي روحيه ام
ميدادند - كه اين يكي چيز ديگري بود - تا سرانجام به پايين رسيدم ، به جايي كه
ماشين وجود داشت تا بتوانند پسرك را به اولين مركز درماني برسانند . ابتدا
خواستم منتظر بمانم كه خانواده اش برسند ( با توجه به اينكه من با دويدن آمده
بودم ، آنها چند دقيقه از من عقب بودند ) اما وقتي ديدم ضربان قلب پسرك رو به
كندي ميرود ، معطلي را جايز نديدم ، آدرس بيمارستان را به مردم دادم تا به
والدينش برسانند و بعد خودم او را به بيمارستان رساندم و...

ده دقيقه اي از انتقال پسرك به اورژانس نگذشته بود و من به اضطراب فراوان ، يك
چشم به قسمت اورژانس دوخته بودم تا خبري برسد و يك چشمم نيز به راهرويي كه
ميدانستم خانواده كانادايي از آنجا خواهند آمد . همين طور نگاهم به راهرو بود
كه صداي خانم دكتر سركشيك بخش اوژانس به گوشم رسيد :" خيلي شانس آوردين .... با
اون شدت خونريزي كه پسرك داشته ، امكان زنده ماندنش صفر بود ، اما بر اثر همان
تكانهايي كه خورده كه گفتين شما با دويدن او را به پايين آورده ايد و به علت يك
سري فعل و انفعالات فيزيولوژي بدن ، شدت خونريزي كم شده و... خلاصه يك معجزه
اين بچه رو از مرگ نجات داده ... »
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم كه صداي گامهاي خانواده كانادايي در راهرو
شنيده شد ،‌با خوشحالي به سوي آنها دويدم و... اما هنوز دو - سه متري با آنها
فاصله داشتم كه ناگهان از داخل يك اتاق خانمي باردار خارج شد و من كه ميدانستم
اگر به آن زن بخورم چه فاجعه اي رخ خواهد داد ، با تمام تواني كه داشتم سعي
 كردم خودم را از مسير آن زن دور كنم و... اما آن خانم باردار نيز همزمان
با من همان
تصميم را گرفت ، او هم مسيرش را به طرف راست خود عوض كرد ، يعني همان سمتي كه من
خودم را با تمام قوا پرتاب كرده بودم ! بعضي تصميم گيريها از لحظه نيز سريع تر است
و حتي نميتوان در موردش فكر كرد و من نيز همان كار را كردم و براي اينكه
با زن برخورد
نكنم ، خودم را كوبيدم به ديوار و از بد شانسي - و شايد ناچاري - درست با پيشاني
و گيجگاهم به ديوار راهرو برخورد كردم و... ابتدا احساس كردم يك برق فشار قوي
را به چشمانم وصل كردند كه سپس به تمام اندام هايم منتقل شد و بعد حس كردم گرمايي
سوزنده دارد سر تا پايم را ميسوزاند و بعد از همه اينها دردي شديد جاي آن سوزش
را گرفت و بعد ... خلاء كه آمد ديگر چيزي نفهميدم .
روايت لحظات پس از مرگ
شايد براي خيلي ها عجيب باشد ، ولي من حقيقت را ميگويم كه علي رغم 14 دقيقه
مردن تنها صحنه اي كه از لحظات مرگم به ياد دارم ، تصويري از يك صليب است كه
همچون توده هاي ابر يا همچون تجمع ستاره ها در كهكشان ، درست در بالاي سرم
ميديدم ، عجيب بود ، بر خلاف خيلي ها كه سرگذشتشان را در همين صفحه خواندم - من
با اينكه ميدانستم مرده ام ، اما نه جسم خود را ميديدم و نه همچون روح در آسمان
بودم . تنها چيزي كه از آن لحظات مردنم به ياد دارم اين است كه گويي تمام وجودم
شده بود چشم و در آسمان به آن صليب خيره شده بودم.
روايت لحظات زنده شدن
موقعي كه به خودم آمدم ، چشمانم جايي را نميديد . من تا يك ساعت دچار كوري موقت
بودم اما از صداي شيونها و گريه ها فهميدم قضيه چيست ، مخصوصا كه هنوز تصوير
صليب هنوز در ذهنم باقي مانده بود ، اما همين كه اين جمله را از زبان يكي از
پرسنل بيمارستان شنيدم كه ميگفت :« به اين خانم بفهمانيد كه اين بنده خدا مرده
، دعا خواندن ديگه فايده نداره » با تتمه توانم ناله اي كردم كه باعث شد بقيه
بفهمند كه زنده شده ام !
       ***
بعدها شنيدم كه درست از لحظه مرگ من ، مادر بزرگ مسيحي آن پسرك ، - كه گويي
انجيل خود را داخل ماشين پيدا كرده بود - بالاي سرم مي نشيند و شروع به خواندن
دعا از كتاب مقدس ميكند و...
امروز كه دارم اين نامه را برايتان مي نويسم ، مدير دفتر نمايندگي يكي از
محصولات كشور كانادا در ايران هستم ، شركتي كه پدر آن پسرك مدير عاملش است . من
و آن خانواده لااقل سالي يكي ، دو بار در تورنتو همديگر را مي بينيم و هر بار
نيز من و مادر بزرگ از قرآن وانجيل براي هم حرف ميزنيم


نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و نهم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

خنده
به شخصی گفتند: زود باش زود باش جشن عروسی شروع شده.
گفت: به من چه؟
به او گفتند: عروسی پسر خودت است.

طرف به یارو گفت: پس به تو چه؟!


یارو به شاگردش میگه: قربون دستت، برو عقب ماشین ببین چراغ راهنما ماشین کار میکنه یا نه.
شاگرد میره عقب ماشین، میگه: کار میکنه، کار نَمیکنه، کار میکنه، کار نَمیکنه...!


گدا: آقا تو رو خدا به من هزار تومن بدین برم ناهار بخورم.
یارو: پول نمیدم، ولی بیا بریم برات یه پرس غذا بگیرم.

گدا: نه نخواستم، امروز واسه هزار تومن تا حالا شیش بار ناهار خوردم!


معلم تاریخ: آهای… تو که با اون قد بلندت ته کلاس وایسادی و بر و بر منو نگاه میکنی بگو ببینم اسکندر مقدونی کی بود؟
طرف: نمیدونم.
معلم تاریخ: کی ناصرالدین شاه را کشت؟
طرف: نمیدونم.
معلم تاریخ: پس تو با این وضعت چطوری میخوای امتحان تاریخ بدی؟

طرف: من که نمیخوام امتحان بدم من اومدم بخاری کلاس را تعمیر کنم.


وسط شهر یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش، ‌زخم و می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن.
یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین!
یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید!‌ آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی سر حال می شن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری!‌

یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌ میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک همه بیمارستانها یک چاههای زیادی حفر می کنیم!


غضنفر داروخونه داشته، یک روز جلو در مغازه بزرگ مینویسه: سوسک کش جدید رسید.
بعد یک مدت یکی میاد تو داروخونه میگه: ببخشید، جریان این سوسک‌ کش جدید چیه! این خونه ما رو سوسک گرفته!
غضنفر میگه: این دارو خیلی جدیده و بازدهیش هم تضمینیه شما این دارو رو میریزید تو یک قطره چکون، بعد کشیک میکشید تا سوسکها رو بگیرید هر سوسک رو که گرفتید، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازین دارو میچکونید، بعد از یک مدت سوسکها کور میشن و خودشون از گشنگی میمیرن .
یارو میگه: خوب آخه اگه سوسکها رو بگیریم که همونجا درجا می‌کشیمشون.

غضنفر میره تو فکر، بعد یک مدت میگه: آره خوب، ازون راهم میشه !!


شخصی به حمام رفت بدون اینکه موهایش را خیس کند به آن شامپو زد.
از او پرسیدند چرا این کار را کردی؟

جواب داد آخه رو شامپو نوشته شده بود برای موهای خشک.


یوسف دوان دوان به دفتر مدرسه وارد شد و گفت آقای ناظم کمک کنید الان نزدیک به نیم ساعت است که پرویز با برادرم دعوا می کند و داره اون رو میزنه .
ناظم در حال خروج از پرویز پرسید:چرا زودتر نیامدی بگویی؟

پرویز سری خاراند و گفت:اخه تا الان داداشم داشت اونو میزد.


یه جایی جشن بوده، یکی همینجوری میره تو و شروع میکنه به رقصیدن و بخور بخور. یکی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو کی دعوت کرده؟ اون میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده!


نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و هشتم دی 1387 ׀ موضوع: جوک.لطیفه .طنز ׀

پسرك
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که
این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن
در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و هفتم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

تاثيرگذاري
 آموزگارى در نيويورک تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آنگاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند.
يکى از بچه‌ها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد.
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رئيسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسين می‌کند.
رئيس ابتدا خيلى متعجب شد. آنگاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند.
رئيس گفت: «البته که می‌پذيرم.» مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رئيسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت: لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رئيسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رئيس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١٤ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد.
من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من يک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
رئيس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به اين فکر می‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آيم توجه زيادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آنگاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمی‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش می‌لرزيد.
او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: «پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.
پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد.
فردا که رئيس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى شغلى کمک کرد. يکى از آن‌ها پسر رئيسش بود و هميشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس، درس با ارزشى آموختند:

«انسان در هر شرايط و وضعيتى می‌تواند تاثيرگذار باشد.»

همين امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثير مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنيد. يادتان نرود که روبان آبی را از طريق ايميل هم می‌توان فرستاد
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و هفتم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

سرباز
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات
دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار
ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد
و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و ششم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

تماشاچي
*این داستان ، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود . در تمام
تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ،
تلاش هایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت
کنار زمین می نشست، اما اصلاً پیش نميامد که در مسابقه ای بازی کند.
*این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت
. گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه
در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.
*اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام
تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در
مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرینها شرکت می کرد،
اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود
و همواره او را تشویق می کرد .
*پس از ورود به دانشگاه ، پسرجوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و
مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت
می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . این پسر در مدت
چهار سال دانشگاه هم ، در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای
بازی نکرد .
*در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین
مسابقه به محل تمرين می رفت ، مربی با یک تلگرام پیش او آمد . پسر جوان
تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت
: پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم ؟
*مربی دستانش ر با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : پسرم! این هفته
استراحت کن . حتی برای آخرین بازی در روز شنبه لازم نیست بیایی .
*روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت
. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی
گفت : لطفاً اجازه دهید من امروز بازی کنم . فقط همین یک روز . مربی وانمود
کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش
در مهم ترین مسابقه بازی کند . اما پسرجوان ، شدیداً اصرار می کرد . مربی در
نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : باشد ، میتوانی بازی کنی .
*مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمیتوانستند آنچه می دیدند ، باور کنند . این
پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و
مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید
، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که
منجر به برد تیم شد...
*بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند .
آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان ، تنها در
گوشه ای نشسته است .
*مربی گفت : پسرم! من نمی توانم باور کنم . تو فوقالعاده بودی . بگو ببینم چطور
توانستی به این خوبی بازی کنی ؟
*پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد :میدانید که پدرم
فوت کرده ست . آیا میدانستید که او نابینا بود ؟
*سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچی در تمام
مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که او می توانست مسابقه را
ببیند و من خواستم به او نشان دهم میتوانم خوب بازی کنم .

****************************

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و پنجم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

نياز

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد.

و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.

مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :

"آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم."

مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید.

به مغازه دار گفت :" ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من."

خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟

زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو

به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد.

وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.

خواربار فروش باورش نشدو با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد.

کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است.

روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود :

"ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

زن خداحافظی کرد و رفت.

فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و پنجم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

اشك

کودک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی ؟

مادر پاسخ داد : چون مادرم .

کودک گفت : نمی فهمم .

مادر او را در آغوش کشید و گفت : هرگز نخواهی فهمید . . .    .

کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها

جوابی که پدر داشت این بود که همه ی مادر ها همین طور هستند .

کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد : خدایا چرا مادر هابه این راحتی گریه

میکنند ؟

خداوند پاسخ داد :

" پسرم ! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم . من شانه های آن ها را

طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام

و مهربان باشد . من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکشان را داشته

باشند . من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را ، حتی هنگامیکه نزدیکانشان

رهایشان کرده اند ، داشته باشند ؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری ، بی هیچ

شکایتی . من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم ، حتی هنگامیکه این

فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند .

و البته اشک را نیز به آنها دادم ، برای زمانی که به آن نیاز دارند . "

 

 برگرفته از وبلاگ چند قدم تا مرگ

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و پنجم دی 1387 ׀ موضوع: روان شناسی ׀

دعا

يك كشتي در ميان توفان در دريا شكست وغرق شد وتنها دو مرد توانستند نجات يابند و شناكنان خود را به جزيره كوچكي برسانند.

دو نجات يافته هيچ چاره اي جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا مي كردند كه به

خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زود تر مستجاب مي كند

تصميم گرفتند كه جزيره را به دو قسمت تقسيم كنند و هركدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد  تا ببينند كدام زودتر به خواسته هايش مي رسد؟

نخستين چيزي كه هر دو از خدا خواستند غذا بود.

صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف كرد. اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود.             

هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند. مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد.

روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود ،كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.

به زودي مرد اول ازخداوند طلب خانه لباس و غذاي بيشتري كرد. روز بعد مانند اينكه جادو شده باشد همه چيز هايي كه خواسته بود ، به او داده شد.اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.سرانجام مرد اول از خدا يك كشتي طلب كرد تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند.صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را پيدا كرد.مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دورافتاده بود ترك كند.

با خودش فكر مي كرد كه ديگري شايسته دريافت نعمت هاي الهي نيست چرا كه هيچ كدام از درخواست هاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامي كه كشتي آماده ي ترك جزيره بود،مرد اول ندايي از آسمان شنيد كه گفت:"چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟ "مرد اول پاسخ داد: "نعمت ها تنها براي خودم است چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا كردم،دعاهاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست."آن صدا سرزنش كنان ادامه داد:" تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچ كدام از نعمت هاي مرا دريافت نمي كردي. "

مرد پرسيد:" به من بگو او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟ او گفت: "آن مرد دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود."

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و پنجم دی 1387 ׀ موضوع: داستانهاي آموزنده ׀

كلمه
کاغذ خط خطی بود
خط های ممتد و آبی
دو تا خط قرمز بالای صفحه
مداد رو برداشت تا روی کاغذ چیزی بنویسه
هر چی سعی کرد قلمش جلو نمی رفت
می خواست از یه جا شروع کنه
می خواست بهترین شروع رو داشته باشه
می خواست زیباترین جمله ها رو کنار هم بذاره برای شروع
فکر کرد
یه روز
دو روز
یه هفته
بالاخره بهترین کلمه رو پیدا کرد
نوشت به نام خدا
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و سوم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

خدايا!!!!!
             

            خدايا

          خدايا باز امشب با دست خالي اومدم پيشت.ميدونم گناهكارم.ميدونم روسياهم.ميدونم....ولي خودت ميدوني غير از درگاه تو جايي ندارم.نميدونم چطور بايد بنده خوبي بشم.نميدونم چطور ميشه كه وقتي ميام اينجا احساس دلتنگي نميكنم.احساس ميكنم وارد خونه خودم شدم.وارد جايي شدم كه غريبه نيستم.خدايا دست منو بگير.اين روزا خيلي به تو احتياج دارم.بيشتر از هر وقت ديگه.ميبيني وقتي بهت احتياج دارم ميام پيشت ولي تو اينقدر بزرگ و بخشنده اي كه اين جرات رو به خودم ميدم هر بار روسياه تر از قبل ميام اينجا.آخه خودت گفتي كه نااميدي از رحمت خدا گناه كبيره است.خدايا به حق اين روزاي عزيز قدرت و توانايي مقابله با نفس اماره و وسوسه هاي شيطان رو به من بده تا اينقدر در برابرت شرمنده و خجل نباشم.خدايا عبادتي كه ميكنم فقط از سر رفع تكليف است و بس.عبادتم برايم لذتي ندارد.تنها عادتي است كه برايم مانده.خدايا مرا با لذت عبادتت آشنا كن.خدايا ميخواهم به بندگانت كمك كنم ولي ظرفيت و توانايي اينكار را برايم مقدر فرما.

پروردگارا مرا وسیله ای برای بسط و گسترش آرامش خودت قرار بده.
خدایا یاری ام ده تا در دلهای آکنده از نفرت بذر عشق و محبت بکارم.
پروردگارا یاری ام کن تا در دلهای نا امید بذر امید بپاشم.
پروردگارا کمکم کن تا در دل های آکنده از تردید یقین بکارم.
پروردگارا یاری ام ده تا در دل های آکنده از ظلمت نور و روشنی بیافرینم.
پروردگارا یاری ام ده تا در دل های غمگین بذر شادمانی بکارم.
خدای من یاری ام ده تا
همان طور که به فکر تسکین غم و درد خویش هستم برای تسکین دیگران نیز بکوشم.
همان گونه که می خواهم مرا درک کنند بتوانم دیگران را بفهمم.
به همان اندازه که دوست دارم مورد عشق و
محبت واقع شوم به دیگران عشق و محبت نثار کنم.
زیرا آنچه را که می بخشیم دریافت خواهیم کرد.
با عفو و بخشش دیگران مورد عفو وبخشش قرار خواهیم گرفت.
با مرگ حیات مادی در دنیای ابدی متولد می شویم.

                                                          

خدايا تو بر همه احوال ما آگاهي پس:

چنان كن كه سرانجام كار            تو خشنود باشي و ما رستگارhttp://www.aftablog.com/uploads/j/jornalism/11482.png

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و دوم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

دوستت دارم

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا.

                                     

  

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیست و یکم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

زنده بودن
         زنده بودن را براي با تو بودن ميخواهم

                                      و

                       تو را براي زنده بودن

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: بیستم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

عاشورا
هر چقدر زود راه مي افتي عده اي از تو جلو ترند.عشق عاشورا مراسم عزاداري.نميدونم چي بهش ميگن كه يه حسي رو تو وجودت ايجاد ميكنه كه به هيچ وجه نميتوني تو خونه بموني واقعا حس ميكني كه داري از قافله عقب ميموني.از خونه كه ميزني بيرون تازه ميفهمي دنيا چه خبره.

همه راه افتاده اند.انگار كه دارن ميرن مهموني چون همه اعضاي خانواده با هم ميرن.هيچكس دعوتشون نكرده ولي همه راهي اند.هر طرف كه نگاه ميكني دسته هاي سينه زني و زنجيرزني با پرچم هاي سياه و با علم هايي كه پرهاي رنگارنگ بر روي آنها جلوه اي خاص دارد را مي بيني.گهگاهي اسبي با پارچه اي خونين.بچه هايي با لباسهاي عربيو چفيه هاي سفيد كه تداعي كننده طفلان مسلم هستند.جواناني كه عليرغم ظاهر فشن انها به زيبايي و دقت و ظرافت خاصي طبل و سنج ميزنند و جالب اينكه به هيچ عنوان راضي به دادن طبل يه دوستشان نيستند و خستگي نميشناسند.

چه جمعيتي!چه سرو صدايي!هركس در خود غرق است ولي همگي با هم عزادارند.كودكاني كه احتمالا با نق زدنهاي زياد والدينشان را راضي كردند كه در دسته هاي عزاداري باشند.اينجا سربندهاي حسين(ع) و ابوالفضل العباس(ع)معناي ديگري مي يابد.

حالا ديگر تكنولوژي هم به كمك مراسم آمده است.هر كسي با گوشي خود عكس و فيلم ميگيرد.عكسي به يادگار و فيلمي ماندگار.

ديگر ظهر شده است.ظهر عاشورا.هنوز بسياري از دسته ها از هجوم جمعيت به نيمه راه هم نرسيده اند ولي عشق عاشورايي آنان را خسته نميكند.

الان بايد ياد آنهايي را كه سال قبل بودند و الان در جمع ما نيستند را گرامي بداريم و از خداوند بخواهيم توفيق زيارت عاشوراي سال آينده را به ما بدهد

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: نوزدهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

سلام دوستان!

يكي از دوستان بسيار عزيزمان(www.lemna.blogfa.com)امروز ظهر در غم از دست دادن پدر بزرگوارشان نشستند.چه سعادتي داشت اين مرحوم كه در ظهر عاشورا  روز شهادت گوهر دردانه سلاله سادات كه اتفاقا ايشان نيز از اين سلاله بودند رخت از اين جهان بربستند و در كنار جد بزرگوارشان قرار گرفتند.

با تمام وجود به ايشان و خانواده محترمشان تسليت عرض نموده و براي ان مرحوم طلب مغفرت و جهت بازماندگان صبر جميل خواستاريم.

                                http://delneveshte.files.wordpress.com/2008/04/hands-towards-sky.jpg

دوستان عزيزم!

خواهشمندم با مراجعه به وبلاگ ايشان و اظهار همدردي دوستي خودمان را ابراز نماييم

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هجدهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

من و گريه

اين پست را از آرشيو خود بيرون آوردم كه امروز بيشترين رابطه را با اين شعر داراست


قبلا"گفته ام كه آدمي نيستم كه زود گريه ام بگيره نميدونم چرا؟شايد به خاطر اينه كه خودمو آدم سنگ دلي ميدونم.حتما"به خاطر اينه كه قلبم سياهه.ولي يكي دو هفته پيش كه اين شعر از امير حسين مير حسيني رو كه ديدم و اونو خوندم ناخودآگاه گريه ام گرفت نتونستم خودمو كنترل كنم.از اون روز هر روز چندين بار اين شعر رو ميخونم و هر بار گريه ميكنم

خدا در روز رستاخيز پاداش نيك به اين شاعر اهل بيت دهد.

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام                                          خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود                                                وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت                                                     قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود                                                  غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولیکن بی جواب                                               تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد                                           زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمدپیش حرفی راند و رفت                                         سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی                                              ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک                                                        تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست                                                آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر                                                      نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو                                                    کارهای نیک و زشتت را بگو

گفتنم عمر خودت کردی تباه                                                      نامه ی اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم                                                           اینک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود                                                       دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناامید از هر کجا و دل فگار                                                           می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد                                                           از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان                                                                نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود                                                    درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش                                                  در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشید بود و غرق نور                                                    جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سر چشمه ی آب حیات                                                   بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین                                                       طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود                                                   بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین                                                                از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند                                     بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه                                     آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روزقیامت آمده                                               گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد                                     مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را                                       خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده                                    کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است                                 گریه کرده بعد شیرش داده است

اینکه می بینید در شور است و شین                           ذکر لا لا ئیش بوده یا حسین

دیگران غرق خوشی و هلهله                                     دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست                              او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است                                   چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوزعشقم آب کرد                                  عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است                                 خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید                              پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود                                         گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است                                           خویش را نذررقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده                                       او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد                                     جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت                                  ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن                                         روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم                                           با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است                                     او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود                                         باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم                                    پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سر نوشت                                            میشود همسایه ی من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است                                   نامه ی اعمال او دست من است
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هجدهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

عزاداري
                    http://www.karbalanews.net/media/lib/pics/1108906923.jpg
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفدهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

نازنين
نازنين....

پاك و دوست داشتني.جذاب و خوش رو.يك هم صحبت عالي.يك مونس واقعي.يك دختر ايده آل.


                                            ولي........


دردي در وجودش نهفته است.دردي كه سالهاست با اوست.ولي هنوز نتوانسته او را از پاي در آورد.ديابتي كه نتوانسته او را از دنياي زيبايش جدا كند.دنياي با خدا بودن.وقتي سرنگهاي انسولين در بدنش وارد مي شود تنها ياد خداست كه او را آرام مي كند و به آينده اميدوار.......

دعاي من و شما براي اين دختر خانم جوان تنها كاري است كه مي توانيم انجام دهيم.

خدايا به حق اين روزها و شبهاي عزيز ايشان و تمام بيماران را شفاي عاجل عنايت فرما.                                الهي آمين.التماس دعا

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: شانزدهم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

غم

غم

 

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

 در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

 ای دوستان بی وفا

 از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: پانزدهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

کی اشکات و پاک میکنه شبا که غصه داری             دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه ی کی مرحم هق هقت میشه دوباره              از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پائیز کی چشم به رات نشسته             از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا                         تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا

کی ازسرود بارون قصه برات میسازه                       از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره                   نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره

                                   نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
http://gallery.photo.net/photo/5435987-lg.jpg


کی ازسرود بارون قصه برات میسازه                از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره           نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
                                نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: پانزدهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

صيد خوب


نویسنده: حسین ׀ تاریخ: چهاردهم دی 1387 ׀ موضوع: عکسهای جالب و دیدنی ׀

براي تو
براي تو.براي تو كه همه زندگي ام شدي.براي تو كه تمام ذهنم شدي.براي تو كه شب و روزم شدي.طلوع و غروبم شدي.ماه و خورشيدم شدي.عقل و جنونم شدي.رگ و ريشه ام شدي.بند بند وجودم شدي.فقط براي تو.فقط براي تو.صداي گرمت گرمابخش دل سرد همچو سنگم شد.حرفهايت در كالبد بي روحم جستجوي محبت ميكند و من در انتظار كلام بعدي ات مينشينم.آه كه انتظار هميشه سخت نيست.انتظاري كه تلخي از آن رخت بربسته و به شيريني انگبين گراييده.براي تو.فقط براي تو.

http://usera.imagecave.com/aminhadiyan/2m7ja4h.jpg
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دهم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

جواب
نميدونم شما اين نظر رو تو قسمت نظراتم ديديد يا نه ولي عينا اينجا ميارمش تا همه ببينيد و خودتون در جوابشون نظر بديد.


سه شنبه 10 دی1387 ساعت: 10:13 توسط:حقیقت گو
اقای حسین همتی راه صواب و گناه را گم کرده اید بجای این خل گیریها و وقت تلف کردن ها یه کاری کنید که بدرد بخوره . اگر یک میلیون صلوات بفرستید و یا قران رو یک میلیون بار دوره کنید تا عمل مفید در شما نباشه به هیچ درد نمی خوره . خارجی ها به همه جا رسیدند و ما خل وضع ها فکر می کنیم این خل گیریها در اون دنیا بدرد ما می خوره .
 وب سایت   پست الکترونیک

فقط از ايشون ناراحتم كه چرا نشاني نذاشتن تا جواب بديم.
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: دهم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

دوره دوم ختم قرآن
خدا رو شكر ختم قرآن به دوره دوم رسيد.دوستان عزيزي كه مايلند در اين حركت معنوي شركت كنند ميتوانند با كليك بر روي لوگوي ختم قرآن ثبت نام كنند و يا در قسمت نظرات اعلام نمايند

دوره دوم ختم قرآن:

1-محبوبه خانم                                   جز هاي 1-2

2-نسرين خانم                                   جز 3                                    

3-آرش خان                                       جز 30

4-ذلفا و مادر گرامي                            جز هاي 4-5

5-شيواخانم                                      جز 6

7-سيمين خانم                                  جز 29

8-منتظر خانم                                     جزهاي 7-8-9-10-11-21-22-23

9-نجمه خانم                                     جز 12

10-زيبا خانم                                      جز 13

11-صدف خانم                                   جز 14

12-زهرا خانم                                     جز 15

13-خاله محترم محبوبه خانم                   جز 16

14-الناز خانم                                      جز 20

15-محبوبه خانم                                  جز هاي 17-18-19

16-واكسي                                       جز هاي 24-25-26

17-نيلوفر خانم                                    جز 27

18-فاطمه خانم                                   جز 28

جز هاي 29 و 30 هم قبلا" تقبل شده است.التماس دعا

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: نهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

و باز محرم آمد

                               

 

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: نهم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

فقط دعام كنيد
خوب چي ميشه مگه؟زيارت عاشورا داريم.ختم صلوات و ختم قرآن هم داشته باشيم.10 روز فرصت داريم.يعني توي 10 روز يك جز قرآن خوندن وقت زيادي ميگيره؟

خوب پس حالا كه موافق زياد داريم بذارين بگم كه:

ختم قرآن-ختم صلوات و خواندن زيارت عاشورا رو شركت كنيم با نيت:

1-قبولي خداوند

2-رضايت آقا امام حسين(ع)

3-شفاي تمام مريضها

4-آزادي مردم غزه و نابودي تمام ظالمان در دنيا

5-سلامتي همه دوستان و عزيزان

براي شركت در اين امور خير بر روي لوگو هاي ختم قرآن و ختم صلوات كليك كرده و ثبت نام كنيد.


تعداد صلوات تقديمي تا اين ساعت:35900


شركت كنندگان در ختم قرآن(دوره اول)

1-سيمين خانم و دوستان(8 نفر)           جز هاي 1 تا 8

2-آرزو خانم                                     جز هاي 9-10-11

3-نيلوفر خانم                                   جز هاي 12-13-14

4-خانم منتظر و دختر گلش                  جز هاي 15-16-17-18-19

5-جناب زاكارتا                                  جز 20

6-آرش خان                                     جز 21

7-جناب حسن تبار                             جز هاي 22-23-24

8-واكسي                                       جز هاي25-26-27

9-جناب خودم                                   جز هاي 28-29

10-آقا عرفان                                    جز 30

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: نهم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

زيارت عاشورا

راستش مادرم ميگه روزي كه بدنيا اومدم يا عاشورا بوده و يا اربعين.هر كدوم كه باشه فرقي نميكنه چون هر دو روز متعلق به امام حسين(ع) است.

ميخوام امسال دهه محرم هر شب يك زيارت عاشورا بخونم شايد شفاعت اون امام شامل حال اين بنده گناهكار بشه.از لحاظ روحي كمي بهم ريخته ام.انشاالله كه مجالس عزاداري حال منو عوض كنه.

اگر شما هم مايليد هر شب زيارت عاشورا بخونيم تو قسمت نظرات عنوان كنيد اينطوري مي فهميم كه چند نفر همراه داريم.

                                                   يا حق.التماس دعا


همراهان من:محبوبه خانم-يك ناشناس-صبور خانم-سيمين خانم و دوستان-الناز خانم-نيلوفرخانم-منتظر خانم و دختر گلش-پريناز خانم-مهديه خانم-آرزو خانم-ناهيد خانم


نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هشتم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

محرم

   فرارسيدن ماه محرم را تسليت عرض مي نمايم

                                        http://i29.tinypic.com/8vqclc.jpg
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هشتم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

لينك
امروز صبح برادرزاده ام از من خواست كه مخاطبان خودم را به وبلاگش راهنمايي كنم تا از مطالبش ديدن كنند.به يكبار ديدنش مي ارزه.فقط اگر به وبلاگش سرزديد حتما نظرتون رو بگيد چون براش خيلي مهمه.ممنونم.


www.hamrazhaa.blogfa.com

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هشتم دی 1387 ׀ موضوع: خودم ׀

او
چه زيبا بود

وقار و سنگيني خاصي داشت.قدمهايش كوتاه بود و با طمانينه راه مي رفت.انگار با هر قدم فكري مي كرد.چادرش اتو كشيده و تميز بود.شوخ طبع و خنده رو بود.چشمانش برق عجيبي داشت.از ديدن آنها سير نمي شدم.سالها سختي و رنج در نگاهش موج ميزد.ولي چنان خوددار و افتاده بود كه به روي خود نمي آورد.سختي هايي كه فقط او مي داند و خداي خود.وقتي مي خنديد دندانهاي سفيدش خودنمايي مي كرد.با حجب و حيا بود ولي راحت حرف ميزد.زبانم بند آمده بود و فقط به حرفهايش گوش مي دادم.مدهوش و مبهوتش شده بودم.مي گفت كه استرس دارد ولي من استرسي در او نمي ديدم.از آن كه فكر مي كردم بسيار زيباتر و بهتر بود.چيزي كه در ميان كلامش توجهم را جلب ميكرد سادگي و صداقت بود.كم و بيش با گوشي خود بازي ميكرد و دوباره آنرا در كيفش ميگذاشت.كيفش شلوغ بود مثل بازار شام كه هر چه ميخواهي پيدا ميكني.

ميخواستم مال من باشد ولي سرنوشت چيز ديگري برايم نوشت.

چه زيبا بود

اي كاش خواب نبود............

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفتم دی 1387 ׀ موضوع: دست نوشته ׀

تشكر
با سلام و تشكر فراوان براي اينهمه لطفي كه نسبت به اين حقير داريد بايد به عرض برسانم كه چند روزي را در جوار بارگاه ملكوتي امام رضا(ع) بودم و دعاگو و نايب الزياره همه شما دوستان.

انشاالله با رفع خستگي در خدمتتان خواهم بود

نویسنده: حسین ׀ تاریخ: هفتم دی 1387 ׀ موضوع: امام رضا(ع) ׀

واقعا ديدني
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: سوم دی 1387 ׀ موضوع: عکسهای جالب و دیدنی ׀



ادامه مطلب
نویسنده: حسین ׀ تاریخ: یکم دی 1387 ׀ موضوع: عکسهای جالب و دیدنی ׀


آدرس خودرا بنویسید و دکمه را بزنید تا از رتبه خود درگوگل مطلع شوید

Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

Powered By HurrahSport.Com