| يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچكس نبود.توي يك قلب كوچيك.يه عالمه غصه و غم خوابيده بود.از اينهمه ناراحتي هيچكسي هم خبر نداشت.صاحب اين دل كوچيك هميشه تو تنهايي بود.نه همدمي نه مونسي تو اين دنياي بي كسي. غير از خدا خودش رو داشت ولي همه رو دوست مي داشت.سالهاي سال تو تنهايي تو عالم بي نوايي زانوهاشو بغل ميكرد.گريه ميكرد حرف ميزد با خودش و خداي خودش.ميگفت خدا ميشه يه روز منم برم تو آسمون؟بال بزنم بالا برم برم تا اوج كهكشون؟ ميشه خدا بهم بگي تاكي بايد تنها باشم؟تا كي بايد تو تنهايي گريه كنم داد بزنم؟.....صبر كن عزيز عجله نكن.وقتش بياد خودش مياد.
.....روزها و سالهاي زياد گذشت و گذشت.گذشت و گذشت.تا اينكه يك شبي كه اون خيلي دلش گرفته بود.فرشته اي اومد پيشش.شروع كرد به نوازشش.اين دوست دل كوچيك ما گيج شده بود.نميدونست كه چي بگه.زبونش بند اومده بود.محو تماشا شده بود.با لكنتي از سر ترس.گفت كه فرشته جون من تو ميموني كنار من؟فرشته لبخند زد و گفت:آره عزيزم آره عزيزم معلومه كه پيشت ميمونم.
......حالا ديگه چند وقتيه اين دوست دل كوچيك ما با غمها بيگانه شده.شاد شده ميخنده و با خنده هاش همگي رو ميخندونه يه روز پنج شنبه غروب رفت به مزار شهدا.ايستاد و با صداي بلند گفت دوستت دارم دوستت دارم اي خدا.
اين قصه نبود.اين داستان زندگي منه.اين چيزيه كه هميشه درباره خودم و در خلوت خودم بهش فكر ميكنم.نميخوام بگم كه خوبم يا بدم.ميخوام بگم كه خدا در اوج نااميدي من براي ادامه زندگي فرشته اي برايم فرستاد كه حالا زندگي بدون اون برام ميسر نيست.چند وقتيه كه آپ نكرده بودم.از همه دوستام معذرت ميخوام.راستش مشغله كاري اجازه نميداد كه بهتون سربزنم ولي با برنامه كاري جديدم بيشتر وقت دارم و از اين به بعد كما في السابق در خدمت دوستان عزيز تر از جانم هستم دوستاني برام نظر گذاشتند كه حال و هواي قديم رو ندارم و من كاملا بهشون حق ميدم و سعي ميكنم كه در آينده همون چيزي باشم كه دوستان از "واكسي" توقع دارند.در مدتي كه نتونستم آپ كنم مورد لطف و عنايت شما عزيزان قرار گرفتم و منو با نظرات خوبتون شرمنده كرديد.اميدوارم كه بتونم جبران خوبي هاي شما رو بكنم.
|